حرف که میزنی
رزسرخی
در برف می شکفد.
من شاعر میشوم
و هواپیمای خورشیدی کوچکی
از خواب زمستانی واژه هایم میگذرد.
تو تنها مسافر آینده ای
که به اکنون ام باز میگردی.
حرف که میزنی
از خود میپرسم:
آیا ما در جهان های موازی
با هم نبوده ایم؟
برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی
ازامشب…
شعرهایم را
به حراج خواهم گذاشت
به چه درد میخورد؟؟
شعری که
هرگز تو را
عاشق نخواهد کرد!!
برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی
برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی
می خواستم کمی
فقط کمی
دوستت داشته باشم
از دستم در رفت
عاشقت شدم ..
برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی

درست مثل فنجان قهوه
که ته میکشد
پنجره
کمکم از تصویر تو
تهی میشود
حالا من ماندهام و
پنجرهای خالی و
فنجان قهوه ای
که از حرف های نگفته
پشیمان است...

برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی
برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی
پاییز نفس نفس میزند
پشت پنجره ایستاده ام
و بی خیال چای می نوشم
پاییز هق هق میکند
چشم میبندم و فال حافظ میگیرم
پاییز نارنجی تر از همیشه
نگاهش رنگ التماس میدهد
.برای یک دقیقه بیشتر ماندن دست به دامان یلدا شده
و من به زمستان فکر میکنم و لذت برف هایش …
پاییز دارد تمام میشود و من بی رحم شده ام
سرد..بی تفاوت. .شبیه تو. .شبیه زمستان...
برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی
درس زیاد می خواندم
و هر جایی که برایم مهم بود
با یک مداد زیرش خط می کشیدم:
"قانون اول نیوتن"
همیشه یکی از سوال های امتحانی بود.
قانون "جاذبه" هم،
گفتم "جاذبه"،
یاد چشم های تو افتادم . . .
و چشم
عضو مهمی ست
وگر نه زن ها
اینقدر
با دقت،
رو به آینه
"زیرش با مداد خط نمی کشیدند"
برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی
برچسب:
نویسنده: محمد فراهانی